محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1691
تاريخ الطبرى ( فارسي )
رويم پندارند كه سخت اهميتشان دادهايم بيش از يكى نفرست » همه در اين باب موافق او بودند ، گفت : « مرا بفرستيد » و سعد او را روانه كرد . ربعى روان شد كه در اردوگاه رستم پيش وى رود و آنها كه بر پل بودند او را بداشتند و كس پيش رستم فرستادند و آمدن او را خبر دادند . رستم با بزرگان پارسى مشورت كرد و گفت : « راى شما چيست ؟ آيا تفاخر كنيم يا بىاعتنايى كنيم ؟ » همگان موافق بى اعتنايى بودند آنگاه اسباب زينت بياوردند و فرشها و ديباها بگستردند و چيزى كم نبود . براى رستم تخت طلا نهادند و آن را بياراستند و فرشها و مخده هاى زربفت نهادند . ربعى بيامد كه بر اسب كم جثهء خود سوار بود و شمشيرى بران و صيقلى داشت كه نيام آن پاره جامه اى كهنه بود ، نيزهء وى شكستگى داشت سپرى از پوست گاو داشت كه روى آن چرمى سرخ بود همانند نان . كمان و تير خود را نيز همراه داشت و چون به نزديك شاه رسيد و جايى كه فرش بود ، گفتند فرود آى و او اسب را روى فرش راند آنگاه فرود آمد و آن را به دو مخده بست كه مخده ها را دريد و ريسمان را از آن گذرانيد كه نتوانستند او را باز دارند و بىاعتنايى كردند ، وى نيز قصد آنها را بدانست و خواست آشفته شان كند ، زره اى به تن داشت كه گويى موى بافته بود . قباى وى جل شترش بود كه پاره كرده بود و به تن كرده بود و كمر آن را با پوست درختى بسته بود . سر خود را به سر بند بسته بود كه از همه عربان پر موىتر بود ، سربند وى طناب شترش بود . سرش چهار رشته مىداشت كه ايستاده بود و گويى شاخ گوزن بود . به دو گفتند : « سلاح بگذار » گفت : « من به فرمان شما نيامدهام كه سلاح بگذارم ، شما مرا خواندهايد ، اگر نخواهيد چنان كه مىخواهم پيش شما بيايم باز مىگردم » به رستم خبر دادند ، گفت : « بگذاريد بيايد ، مگر يكى بيشتر است » ربعى برفت و بر نيزهء خويش تكيه داده بود كه پيكانى بر سر آن بود ، قدمها را كوتاه